|
چرا میوه فروشی بهتر از مهندسی کامپیوتر است؟
1- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه مواد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود. 2- بازه کوتاه زمان فروش: یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید. 3- تغییر نیاز ندارید: رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید. 3- عدم محصول ارجاعی: در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید! 4-واسطه گری به جای تولید: در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید! 5-مدیریت نیروی انسانی، خیر! : شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند. 6-فصلی بودن کار، تعطیل: در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند. 7- بازار دائمی: نرم افزاری ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه It کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید. 8-درهم است: در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری 5 هزارتومانی با حسابداری 10 میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد. 9- شما فقط میوه را می فروشید: در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و ... اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد. 10- یک بار برای همیشه، هرگز: نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید! 11- باگ: خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید. 12-آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند: شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ....؟ 13-دوره بازپرداخت سریع: در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید. 14- تنوع مشتری: شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا ... اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،... همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن! 15- کپی رایت: در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید. |+| نوشته شده توسط Navid در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 9:47 خودشناسی
به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید:
۱ ) دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می کنید؟ آبی تیره، شفاف، سبز، گل آلود ۲ ) کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟ دایره، مربع یا مثلث ۳ ) فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟ بله، خیر ۴ ) این رنگ ها را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند، بگویید. قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید ۵ ) دوست دارید در کدام قسمت کوه باشید؟ ۶ ) در ذنتان اسب چه رنگی است؟ قهوه ای سیاه یا سفید ۷) طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟ یک اسب یا یک خانه پاسخ ها ۱ ) آبی تیره: شخصیت پیچیده. سبز: آسان گیر و بی خیال. شفاف: به سادگی قابل درک. گل آلود: آشفته و سردرگم. ۲ ) دایره: سعی می کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد. مربع: خودرای و خود محور. مثلث: یک دنده و لجباز. (اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد) ۳ ) بله: شما آدم فرصت طلبی هستید. خیر: آدم فرصت طلبی نیستید. ۴ ) این سئوال، اولویت های شما در زندگی را مشخص می کند. آبی: دوستان و روابط. سبز: شغل و حرفه. قرمز: شهوت و دلبستگی. سیاه: مرگ، سفید: ازدواج. ۵ ) میزان ارتفاعی که انتخاب می کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد. ۶ ) قهوه ای: فروتن و خاکی. سیاه: غیرقابل پیش بینی و سرکش و هیجان انگیز. سفید: برتر و مغرور و تاثیرگذار. ۷ ) این سئوال، الویت های شما به هنگام مشکلات را تعیین می کند. اسب: همسر، خانه: فرزندان. ----------------------------------------------------------------- روزنامه ابتکار |+| نوشته شده توسط Navid در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 15:34 دنیای شیرین دلفینها
دنیای شیرین دلفینها
![]() خانواده دلفین با ۱۷ جنس و۳۵ گونه بزرگترین خانواده زیر راسته نهنگهای دندان دار محسوب می شود.اعضای این خانواده در تمام آبهای آزاد جهان و همچنین بعضی رودخانه های در امتداد آب شیرین انتشار دارند. این خانواده از دوره آئوسن ظاهر شده اند. پوست بدن دلفینها معمولاً صاف و برهنه است.ممكن است در سر و تنه تعدادی از آنها مو وجود داشته باشد.از گوشهای خارجی فقط سوراخ كوچكی نمایان است و سوراخ بینی كه یك یا دو عدد می باشند در بالا و عقب سر قرار گرفته اند تا عمل تنفس در سطح آب را سهولت بخشند. این سوراخها به وسیله پرده ای خود به خود بسته می شوند. تعداد دندانها زیاد و در بعضی گونه ها به ۲۶۰ عدد می رسد و عمدتا از ماهیها وسرپایان و حتی دلفینهای كوچكتر تغذیه می كنند. طول آنها از ۲/۱ تا ۹/۳ متر و وزنشان از ۲۳ تا ۱۳۶ كیلوگرم متفاوت گزارش شده است. بدن آنها مانند ماهی دوكی شكل و آیرو دینامیك است.این شكل میزان اصطكاك بدن جاندار و آب را كاهش و سرعت حركت را افزایش می دهد. یك دلفین قادر است حدود ۵/۵ متر از سطح آب بیرون بپرد كه این عمل نیاز به سرعتی در حدود ۳۸ كیلومتر بر ساعت دارد. سر دلفینها بزرگ و ناحیه گردنی كمی باریك است. دستها تبدیل به باله شنا شده و پاها از بین رفته اند.در انتهای بدن،دم پهن افقی و دو قسمتی وجود دارد. عضو اصلی حركت این آبزی باله دمی است و باله های پارویی شكل جلویی حركات بدن را به طرف بالا و پایین تنظیم می كنند. جفتگیری در هنگام روز و شامل جنگ بین نرها به همراه جست و خیز و نزدیك شدن آنها به سطح آب صورت می گیرد. در اغلب نمونه ها طول دوره بارداری بین ۹ تا ۱۲ ماه است. بین تولد اولین و دومین بچه، حداقل دو سال فاصله وجود دارد. در بیشتر موارد هنگام تولد، نوزادها از دم خارج می شوند. بلافاصله پس از قطع بند ناف، نوزاد بایستی سریعاً خود را به سطح آب برساند و اولین تنفس را انجام دهد. وقتی نوزادها در سطح آب هستند، مادرها بیشتر به آنها كمك می كنند تا پس از جدا شدن كامل آنها از زهدان مادر، مشكلی برایشان به وجود نیاید. تا این لحظه نوزادها به وسیله مشیمیه مادر گرم نگاه داشته می شوند و از این به بعد در محیط اقیانوس قرار گرفته و تنظیم درجه حرارت بدن به شكل مستقل انجام می پذیرد. نوك پستان درهنگام شیر دادن به وسیله فشار عضلات مخصوصی بیرون می زند. موقعی كه بچه مشغول خوردن شیر می شود مادر با فشارهای مخصوصی كه به مخزن شیر وارد می كند، شیر را به سرعت به داخل دهان بچه هدایت می نماید.دلفینها بچه های خود را ۶ ماه تا یك سال و بعضاً ۱۸ ماه شیر می دهند جالب توجه این كه ارزش كالریك شیر دلفین ۱۰ برابر بیشتر از شیر گاو است. دلفینها به یكدیگر بسیار كمك می كنند.وقتی تولدی صورت می گیرد، دلفینهای ماده نوزاد را از حمله كوسه ها محافظت می كنند. بعدها وقتی مادر به جستجوی غذا می رود دلفینی دیگر از نوزاد نگهداری نموده و به شكل یك حصار دفاعی شنا می كنند تا بچه دلفینها با آرامش خیال درون حصار بازی كنند. این حیوانات حتی سعی می كنند یك بچه دلفین را كه در تور ماهیگیری به دام افتاده است، نجات دهند، ولی معمولاً ناكام می مانند. آنها همچنین برای تهیه غذا همكاری نموده و در حالی كه به دور یك دسته ماهی حلقه می زنند ، آنها را به سطح آب روانه می كنند تا سایر اعضای گروه بتوانند با فراغ خیال تغذیه كنند.دلفینها برای حفاظت خودشان در زیر پوست دارای یك لایه چربی هستند. ضخامت این لایه در برخی از گونه ها تا ۵۰ سانتیمتر هم می رسد. دلفینها از قدرت تولید امواج صوتی بهره مند هستند.طیف فركانس این امواج بین ۵ تا ۱۵۰ كیلوهرتز است. مساله شگفت آور این كه دلفینها توانایی شنیدن اصوات تا فركانس ۸۰ كیلو هرتز را دارند كه این حد، چهار برابر حد شنوایی انسان است. بخشی از این اصوات توسط حفره تنفسی كه در بالای سر جانور قرار دارد تولید گردیده ، اما اغلب آنها از ناحیه حلقوم جانور كه در زیر حفره دم واقع شده است، به وجود می آیند. ماهیچه های ظریفی كه در اطراف حفره دم قرار گرفته اند ، امكان كنترل صحیح اصوات عبوری از میان آنها را به دلفین می دهند. این حیوانات از بسیاری جهات هنوز سازگاری نیافته و به عبارتی ویژگیهای اولیه خود را حفظ كرده اند. برای مثال میزان شنوایی در آنها بسیار عالی است كه فقدان یا ضعف سیستم بویایی را در حیوان جبران می نماید و همچنین برای جبران مشكل بینایی در آب به كار می رود. در این حیوانات تحمل بالا نسبت به فشار گاز دی اكسید كربن، توانایی شنای طولانی در زیر آب را فراهم می سازد و اصولاً در زمینه قابلیت تنفس از اكسیژن هوا دو تا سه برابر پستانداران خشكی زی از خود توانایی نشان می دهند. قفسه سینه در این جانوران قابلیت ارتجاع داشته و امكان تنفسهای عمیق را فراهم می سازد. بیشتر دلفینها دارای رنگهای اختصاصی بوده و فرمهای بدنی خاصی دارند. این ویژگی در گونه های مختلف متفاوت است. جنسیت، سن، شرایط جغرافیایی و زیستگاهی از عوامل دخیل در این تنوع است. حتی در حیوانات مشابه از نظر سن، جنس و جمعیت ممكن است عدم شباهت مشاهده گردد. در بسیاری از دلفینها رنگ بدن ، پس از مرگ در كمتر از یك ساعت تغییر كرده و معمولاً این تغییر به صورت سیاه یا تیره شدن رنگ بدن است. دلفینها بسیار باهوش و بازیگوش هستند.در اكثر باغ وحشها و بعضی از سیركها دلفین را به منظور انجام نمایشات مختلف تربیت می كنند. گوشت و چربی آنها نیز دارای ارزش تجاری است.هم اكنون در ارتش آمریكا و یك آكواریوم بزرگ در فلوریدای آمریكا به كار پرورش دلفین در حد نسبتاً بالایی مشغول هستند كه از آنها در عملیات جنگی و غیره استفاده می شود . منبع : صدق پارسا - روزنامه قدس |+| نوشته شده توسط Navid در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 15:25 چند نکته جالب راجع به حیوانات :
- هر چه از استوا به سمت قطب پيش ميرويم اندازه موجودات بزرگتر ميشود مثل پنگوئن ها، روباه - وال.
- گاو نر کور رنگ است و فقط نسبت به حرکات شنلي که گاو باز در مقابل چشمانش تکان ميدهد به خشم ميايد و ديگر فرقي نميکند که شنل به چه رنگي باشد. - وزن کل موريانه هاي جهان ده برابر وزن کل انسانها است. - ادرار موش در زير اشعه ماورا بنفش ميدرخشد و همين امر باعث ميشود که بازها بتوانند آنها را شکار کنند. - کانگروها قادر نيستند بسوي عقب راه بروند. - مارها و ببرهاي استراليايي که چشمهايشان توسط پرندگان کور شده اند به راحتي ميتوانند به زندگي خود ادامه دهند - يکي از سمي ترين حيوانات دنيا نوعي عروس دريائي است که سم آن در کمتر از دو دقيقه قرباني خود را ميکشد. - فقط سي درصد از مارهاي دنيا سمي هستند. - عقربها تنها موجوداتي هستند که اشعه راديو اکتيويته تاثيري به آنها ندارد و جالب تر اينکه عقربها دو دشمن دارند يکي از آنها يک نوع سار است و ديگري مگس. - مار «آناکوندا» تنها نمونه افعي است که بچه مي زايد. - ملکه موريانه پنجاه بار بزرگتر از جفت مذکر خود مي باشد. - زمان بارداري فيل به ۲ سال مي رسد. - نوعي ماهي وجود دارد که با کمک باله هايش به سطح آب مي آيد و يک و نيم دقيقه در هوا پرواز مي کند و به شکار طعمه خود مي پردازد. - اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد. - حس بوياييه مورچه با حس بوياييه سگ برابري ميكند. - از بزاق يک نوع خفاش خون آشام دارويی ساخته اند که جلوي سکته مغزي را ميگيرد. - در صورت نبودن غذا تمساح قوي همنوع ضعيفتر از خود را مي خورد. - كوچكترين سگ جهان ، داركيده پيترزبورگ با ۶۰۰ گرم وزن مي باشد. - پنگوئن نر در طول دو ماه محافظت از تنها تخم پگوئن ماده چيزي نمي خورد و چهل درصد وزن خود را از دست دهد. - قلب گنجشك ۱۰۰ بار در دقيقه مي زند ، درضمن ميدانستي که گنجشکها روي زمين راه نمي روند بلكه مي پرند. - مار ميتواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند. - بزرگترين مار جهان ، ۸ متر طول و ۱۲۵ كيلوگرم وزن دارد. - قدرت بينايي جغد هشتاد و دو برابر انسان است. - دلفينها و فيلها فقط ۲ ساعت در شبانه روز مي خوابند. - حداكثر سرعت لاك پشت هاي غول پيكر چهار و نيم متر در دقيقه است كه خرگوش اين فاصله را در كمتر از نيم ثانيه مي پيمايد. - بزرگترين جانور بي مهره ماهي مركب غول پيكر است بلنديش ممكن است تا حدود ۱۵ متر برسد. - شمپانزه، اورانگوتان، گوريل، ميمون، سگ، گربه، راكون، خوك، فيل و اسب ۱۰ تا از باهوشترين حيوانات هستند. - وزن مغز گوريل ۶۰۰ گرم است و مغز فيل يك هزارم وزن بدن اوست. - سگها دنيا را بيرنگ و مات مي بينند آنها نزديك بين بوده و تنها سايه هاي خاكستري رنگ را تشخيص مي دهند. - ماهي قزل آلا يكي از بهترين و معروفترين ماهي هاي پرورشي آبهاي شيرين است و نوع رنگين كمان آن نخستين بار از آمريكا به نقاط ديگر برده شده است. - فيل از گوشهايش بعنوان تهويه هوا نيز استفاده ميکند فيل دماي بدنش را توسط گوشهايش متعادل نگه ميدارد ، چون سطح بزرگي دارد که حيوان ميتواند از طريق آن گرماي بدنش را کاهش دهد. - ضربان قلب مرغ مگس خوار ۱۰۰۰ مرتبه در دقيقه است. - حيواناتي چون سگ و گربه تنها از طريق نفس زدن تند ، تند به دفع گرماي بدن خود مي پردازند و بدين علت است که سگ در هواي گرم دهان خود را باز کرده و له له مي زند ، تا بدينگونه از حرارات و گرماي بدن خود بکاهد. - بعضي از پرندگان چنان درجه حرارت بدنشان بالاست که مجبورند براي حفظ اين گرما ، غذاي زيادي بخورند بطوريکه اگر شما بخواهيد باندازه اين نوع پرندگان غذا بخوريد بايد در هر وعده غذا حداقل ده کيلو غذا بخوريد. منبع : سایت دانشجویان |+| نوشته شده توسط Navid در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 15:20 آیا میدانید
1) دارچین بسیار کشنده است اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود. 2) هر انسانی در طول زندگیاش به طور میانگین 8 عنکبوت را در حال خواب میخورد. 3) قلب انسان میتواند خون را 10 متر به بیرون پرتاب کند. 4) متداولترین نام در دنیا محمد است. 5) زبان قویترین ماهیچه در بدن است. 6) روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است. 7) ستاره دریایی مغز ندارد. 8) زنان تقریبا 2 برابر مردان چشمک میزنند. 9) شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید. 10) انسانهای راست دست به طور میانگین 9 سال بیش از چپ دستها عمر میکنند. 11) لئوناردوداوینچی قیچی را اختراع کرد. 12) درآمد مایکل جوردن از کمپانی نایک، بیش از درآمد تمام کارکنان این کمپانی در کشور مالزی است. 13) هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود. 14) مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست میافتند. 15) فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از 116 سال عمر میکند. 16) گربه ماهی بیش از 27000 عضو چشایی دارد. 17) صندلی الکتریکی را یک دندانپزشک اختراع کرد. |+| نوشته شده توسط Navid در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 22:16
چرا خیلی ها فراموش کردن که ما سال 60 چه حال و هوایی داشتیم؟
چرا خیلی ها فراموش کردن که مملکت ما داشت نابود میشد؟ چرا به خیلی ها نمیگن که تا همین چند سال پیش توی جلسات و مذاکرات بین المللی اصلاً به نمایندگان ایران کوچکترین احترامی نمیذاشتند؟ چرا به خیلی ها نمیگن که اگه احتمال میدادند که میتونن ایران رو نابود کنند شکی نمیکنند که به ایران حمله نظامی کنند؟ چرا خیلی ها الکی با احمدی نژاد بدن؟ چرا اونا نمیفهمند که ما خیلی اوضاع کشورمون از 4 سال پیش بهتر شده؟ الله اعلم.... |+| نوشته شده توسط Navid در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 16:2 قندان هم اتاقی مسعود
|+| نوشته شده توسط Navid در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 10:37 یک داستان جالب و واقعی
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . *** سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . *** سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .
|+| نوشته شده توسط Navid در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 10:30 چاله میدان کجاست؟
اهمیت و آبادانی و رونق تهران از زمان دوران صفوی آغاز گردید. چون نیای بزرگ صفویان بنام سید حمزه در شهر ری مدفون بوده و هم به جهت وجود باغهای وسیع و آب گوارا و چنارهای بلند و زیبا، شاهان صفوی هر چند یک بار بدانجا روی میآوردند و بدین ترتیب تهران مورد توجه پادشاهان صفوی بویژه شاه تهماسب یکم واقع گردید و وی دستور ساختمان بارویی به دور شهر را داد که دارای چهار دروازه و ۱۱۴ برج به تعداد سورههای قرآن بود و برای بنای حصار شهر از دو منطقه داخل شهر خاکبرداری انجام شد که بعدها این دو منطقه به چاله حصار و چاله میدان معروف شدند. حدود تقریبی نخستین حصار شهر تهران از جنوب به خیابان مولوی و حاج ابوالفتح، از سوی شرق به خیابان ری، از غرب به خیابان شاهپور (وحدت اسلامی) و از شمال به امیرکبیر و سپه (امام خمینی) محدود میشد و محوطه ارگ تهران در میانه شمالی شهر قرار داشت و خندقی نیز به دور حصار کشیده شده بود و محلههای عمده درون حصار شامل بازار، عودلاجان، سنگلج، ارگ، چالهمیدان و چالهحصار میشده است. محدوده درون حصار حدود ۴ کیلومتر مربع بوده و درازی باروی دور آن در کتابهای معتبر حدود ۶ هزار گام نگاشته شده است و فضای بیرون از حصار شامل باغها و کشتزارهای پهناوری بوده که امروزه همگی به محدودههای شهری تهران مبدل گردیده اند. پس از استقرار خاندان صفوی در قزوین و سپس در اصفهان، تهران از رشد و گسترش بازمانده و بی توجهی شاه عباس اول به تهران نیز خود به این مسئله افزود زیرا که وی در سال ۹۹۸ که رهسپار جنگ با عبدالمومن خان ازبک شد در تهران به سختی بیمار گردید و ناگزیر از سرکوبی به موقع ازبکان بازماند و در نتیجه ازبکها مشهد را گرفتند بدان جهت خاطره تلخی از تهران به دل گرفت و نسبت به پیشرفت و رشد آن بی توجه ماند.
در روزگار واپسین پادشاهان صفوی برخی اوقات تهران مقر موقتی دربار گردید و حتی شاه سلیمان در آنجا کاخی بنا نهاد و در زمان سلطان حسین صفوی که همزمان با حمله افاغنه در تهران بسر میبرده برابر یورش افغانها به سختی ایستادگی نموده و تلفات سنگینی را به نیروهای اشرف افغان وارد ساخت اما سرانجام تهران سقوط نمود و افغانها نیز به جهت گرفتن انتقام شهر را ویران کردند و بعدها پس از راندن افغانها، شاه تهماسب دوم به تهران بازگشت و در زمان نادرشاه افشار تهران ازنو نام و نشانی یافت و وی فرمان داد که انجمنی از همه دین شناسان شیعه و سنی در آنجا تشکیل شود و آنان اختلافات دیرینه خویش را کنار گذارند و موجبات یکپارچگی اسلام را فراهم آورند گذر امام زاده یحی http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/01.jpg امام زاده یحی http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/04.jpg سر در چاله میدون http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/10.jpg سر در اصلی http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/21.jpg خانه مردان در چاله میدون http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/21.jpg خانه زنان در چاله میدون http://www.iranjoa.com/iranjoa27/chalehmeydan/photo/23.jpg |+| نوشته شده توسط Navid در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:26 چند تا اس ام اس
يکی به پسرش می گه می خواهم برايت زن بگيرم. پسر می گه نه حالا باشه... میگه: دختر بيل گيتسه ! نمی خواهی؟ پسر لبخند میزنه و میگه: باشه! بعد ميره پيش بيل گيتس و می گه:دخترتو عروس نمی کنی؟ می گه نه! میگه: پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند می زنه و میگه:باشه! بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه: معاون نمی خوای ! میگه نه ! ميگه: اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند می زنه و میگه: باشه!
|+| نوشته شده توسط Navid در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 13:18 راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند..
|+| نوشته شده توسط Navid در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 12:19 اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!
مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟ زن با عشوه گفت: نه ... ولي. و پيش از آنكه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر ميكردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه ميگن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟ مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه ميكنن. به خاطر اينكه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين. زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بيشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟ مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچكدوم فكر نميكنن كه شبيه «شارون استون» هستن. زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟ مرد گفت: چون شما فكر ميكردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم. زن دوباره عصبي شد: برو ننهتو از اشتباه درآر. مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين... زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم. و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد. مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد. اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح ميدادند دعوا ادامه پيدا كند. يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه. ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد]. و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله. زن بر سر مرد كه از او فاصله ميگرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، ميگي و بعد هم مثل گاو سرتو مياندازي پايين ميري؟ يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟ زن همچنان كه به دنبال مرد ميدويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود ميكشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت. ***** در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده. افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمياش را مرتب ميكرد، چرخاند و گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم. افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميكرد. زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد. افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد. زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟ افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟ مرد گفت: شما اكواين؟ افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟ مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار ميكنه. افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده. مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميكنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر ميكرد، سوفيا لورنه. آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي. افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگههاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانمها كار هر روز شماست. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار. البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضيها فكر ميكنن «مارلون براندو» هستن، بعضيها فكر ميكنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست... زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريملهاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش ميگذاشت، گفت: يه مزاحم حرفهاي! خوب شد كه به دام افتادي. افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگيناپذير بروبچهها. زن با تعجب گفت: بله؟! افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم. زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم. افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار. سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت. مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفهاي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري دادهام، تاوانشم پرداختهام، كلانتريش هم رفتم. به هيچكس هم بدهكار نيستم. افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه. و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس. مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين. تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چايها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد. افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟ زن گفت: بله، خونه خودمه. افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عدهاي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است]. زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت ميكنه. مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟ افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره. مرد گفت: آخه من موبايل ندارم. افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا ميپرسي؟ مرد گفت: ميخواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم، اينه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره. و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟ و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زدهام كه شبيه «شارون استون» نيستين. و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما كردهام، بگين. زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه. مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بيشرف، كثافت، گاو و حرفهاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح ميكنم. زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟ افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم ميده. مرد پرسيد: در مورد اينكه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت ميكنن؟ و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه. افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميكنن. و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا ميمونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين. مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت ميكنم، ميبينم در قضاوتم اشتباه كردهام. شما خيلي هم بيشباهت به «شارون استون» نيستين. زن گفت: واقعا ميگين؟! مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟! زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبهرو بشم، ببينم خودش چي ميگه. مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميكنه. زن به افسر نگهبان گفت: من ميخوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور. افسر نگهبان گفت: نميشه. قانون وظيفه خودشو انجام ميده. زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم...؟ افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي ميشه؟! مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره. افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش ميكنم. مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟ افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره ميكرد، گفت: بپرس. مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟! |+| نوشته شده توسط Navid در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 13:13 داستانی از زبان حضرت مسیح
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) . مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ )) كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) . مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .)) مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .)) شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند . |+| نوشته شده توسط Navid در دوشنبه هشتم خرداد 1385 و ساعت 11:10 آیا میدانید؟؟؟
آيا ميدانستي که خانومها بطور متوسط ، در طول عمرشان هيجده هزار ساعت بيشتر از آقايون تلفني صحبت ميکنند؟ آيا ميدانستي که دلفين ها هر سه سال، فقط يک بچه بدنيا مياورند و عمر متوسط آنها چهل سال ميباشد؟ آيا ميدانستي انسان 9 هزار سال پيش از ميلاد برای اولين بار به کشاورزی پرداخت؟ آيا ميدانستي دقت بزرگترين تلسکوپي که در حال ساخت است ، پنج هزار ميليــــــــــــارد برابر از چشم معمولي قويتر است، جالب است بدانيد که با اين تلسکوپ ميشود فاصله ای به مسافت سيزده ميليارد سال نوری را مشاهده کرد؟ آيا ميدانستي که پژوهشگران مدعي هستند كه نوشيدن قهوه در طولاني مدت در فشار خون خانمها تعادل ايجاد ميكند در حالي كه نوشيدن كوكاكولا باعث ايجاد فشار خون ميشود؟ آيا ميدانستي که سال 1790 جمعيت آمريکا تقريبا چهار ميليون نفر بود و شوربختانه از اين چهار ميليون نفر هفتصد هزار نفرش برده بودند آيا ميدانستي که زبان انگليسي دارای بيشترين کلمه ميباشد، تعداد کلمات در زبان انگليسي بيشتر از نيم ميليون واژه ميباشد؟ آيا ميدانستي که زرتشت يعني ستاره زرين؟ آيا ميدانستي که تـعداد گيرنده هاي شبكه چـشم شـامـل پنج تا شش ميليون سلول مخروطي و دوازده تا چهارده ميليون سلول ميله اي ميباشد؟ آيا ميدانستي قطر شاهرگ گردن شش ميليمتر ميباشد؟ آيا ميدانستي ناخن انگشت مياني سريعتر از ديگر انگشتها رشد ميکند؟ |+| نوشته شده توسط Navid در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 13:14 خلاصه تاریخ ایران
|+| نوشته شده توسط Navid در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:22 عجایب هفتگانه جهان
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() مجسمه زئوس
تقريباً سه هزار سال پيش، «المپيا»، مركز مذهبي در جنوب غربي يونان بود. يونانيان باستان زئوس پادشاه خدايان را مي پرستيدند و در زمانهاي مشخص به افتخار او جشن هايي بر پا مي كردند. در اين جشن ها مسابقات ورزشي هم انجام مي شد. از نظر ساكنان دنياي قديم اين بازيها خيلي مهم بودند، چندان كه در زمان برگزاري مسابقات، جشن ها متوقف مي شد تا شركت كنندگان و تماشاگران به آساني خود را به محل مسابقات برسانند.
مجسمه زئوس خدای یونان در المپیا یکی از عظیم ترین مجسمه های جهان است . این اثر در 450 سال قبل از میلاد توسط مجسمه ساز معروفی بنام فیدیاس ساخته شد این هنرمند همان کسی بود که مجسمه خدای آتنا را هم برای معبد پارتنون در آتن ساخت . ارتفاع مجسمه زئوس در حدود 12 متر بود . بدن این مجسمه را از عاج فیل و ردا و موها و ریشش را از طلا ساخته بودند . این اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس بر خورد می کرد . فیدیاس با این کار می خواست اقتدار و نیرومندی زئوس را نشان دهد . مجسمه زئوس در معبد زئوس که طول آن به 64 متر می رسید قرار داشت . 72 ستون خارجی این معبد که به سبک معماری قدیم یونان بودند این معبد را دارای معماری خیره کننده ای کرده بودند . سنگفرش آن نیز با مجسمه های بی نظیری تزیین گشته بود . مجسمه زئوس در حدود 850 سال در این معبد قرار داشت تا هنگامیکه بعضی از یونانیها آنرا به استانبول منتقل کردند . البته این زیاد طول نکشید چرا که محل جدید نیز در آتش سوخت و این مجسمه برای همیشه از بین رفت .
![]() ![]() ![]() مقبره هالیکارناسوس در ترکیه
مقبره هالیکارناسوس در 4 قرن قبل از میلاد نه تنها بسیار پر ابهت و پر عظمت بود بلکه به صورت زیبایی با ستونها و مجسمه ها تزیین شده بود . سقف این مقبره با مجسمه هایی از اسبها تزیین شده بود اسبهایی که ارابه شاه ماسالوس و همسرش ملکه آرتمیسیا را می کشیدند . ارتفاع این مقبره مرمری به اندازه یک ساختمان 14 طبقه بود . از نقطه نظر استراتژیکی دامنه کوه درست مشرف به هالیکارناسوس و خلیج آن بود . ملکه آرتمیسیا فرمان ساخت این مقبره را در هالیکارناسوس برای همسرش در 353 سال قبل از میلاد صادر کرد . ملکه این بنا را برای قدر دانی از همسرش ساخت و به این منظور بهترین هنرمندان و مجسمه سازان آن زمان را گرد آورد . شاه ماسالوس تنها حکمران ایالتی معمولی در بین امپراطوری های عظیم ایرانی در 2300 سال پیش بود . ملکه آرتمیسیا دو سال پس از همسرش ، شاه ماسالوس که برادرش هم بود در گذشت . او در کنار شاه در مقبره هالیکارناسوس دفن شد . این بنا در حدود 17 قرن پا برجا بود و در 1400 سال بعد از میلاد بر اثر زلزله فرو ریخت .
![]() ![]() ![]() ![]() فانوس الکساندریا
فانوس الکساندریا یکی از بزرگترین شاهکارهای روزگار باستان می باشد . ارتفاع این بنا حداقل به اندازه یک ساختمان 40 طبقه امروزی بود و برای 16 قرن پا بر جا بود . بر خلاف 6 عجایب دیگر ،فانوس الکساندریا استفاده های عملی بسیاری داشت . این بنا به کشتیهای دریا نوردی کمک می کرد که اسکله ها را براحتی پیدا کنند و با ایمنی کامل داخل آن شوند . چرا که تنگه های خطر ناک دقیقا در خارج از بندر ها قرار داشتند . ارتش نیز از این فانوس برای پیدا کردن کشتیهای دشمنان استفاده می کرد . این بنا ظاهرا ساختار جامدی داشته است و برای 1600 سال باقی بوده است اما با وجود این بر اثر طوفانهای دریایی زمستان و زلزله های بسیار از بین رفته است . فانوس الکساندریا دو نوع برج دیده بانی داشت که در نوک آن قرار داشتند . این فانوس سه عنصر ساختمانی داشت ، پایه مستطیل شکل ، قطعه میانی هشت وجهی ، و قسمت بالای آن که استوانه ای شکل است و برجهای دیده بانی در آنجا قرار دارند.تقریبا ارتفاع این سه قسمت به 110 تا 180 متر می رسید . بجز اهرام مصر فانوس الکساندریا بلندترین ساختمان جهان بود البته این تا زمانیکه برج ایفل در 1889 ساخته شد.
![]() ![]() ![]() مجسمه عظیم الجسه رودس در یونان
ارتفاع مجسمه عظیم الجسه رودس با پایه اش به اندازه یک ساختمان 15 طبقه امروزی است. این مجسمه یک شاهکار برجسته معماری می باشد که بر روی جزیره رودس در حدود 280 قبل از میلاد ساخته شده است. هیچ کس به درستی نمی داند که این مجسمه شبیه چه بوده و یا در کجا قرار داشته است. نظریه بسیار مورد توجه آن است که مجسمه رودس در روی ورودی لنگرگاهی بنا شده بوده و پهای مجسمه در دو طرف قرار داشته است بطوریکه کشتیها از بین پاهای آن عبور می کرده اند. البته این فرضیه بسیار محتمل به نظر میرسد. این بنا مشکلات غیر قابل حل در 3 قرن پیش از میلاد را مطرح می کند. همچنین تجارت در این بندر در زمان احداث این مجسمه دارای رکود شده و این بندر از رونق اقتصادی افتاده است. این مجسمه یکی از عجایب هفتگانه به شمار می رود که برای مدت کوتاهی تقریبا 53 سال پا بر جا بوده است.
![]() ![]() ![]() ![]() باغهای معلق بابل در عراق
در عراق باغهای معلق بابل یکی از بحث انگیزترین عجایب هفتگانه می باشد چرا که هنوز برخی از باستانشناسان در وجود داشتن آنها شک دارند. بعد از بدست آمدن اسناد اصلی و خرابه های بر جا مانده از آن زمان وجود داشتن آنها ثابت شد البته در مقیاسی کمتر از آنچه تصور می شود . در این میان سئوالی مطرح است که این باغهای معلق چرا ساخته شده اند؟ در پاسخ این سئوال می توان گفت که موثق ترین سند حاکی از آن است که شاه نبوچاد نزار دوم که دارای شهرت مذهبی می باشد این بنای عجیب را برای خوشحال کردن همسرش در 6 قرن قبل از میلاد ساخت چرا که همسرش از دیدن چشم انداز صحرا مانند بابیلون دچار دلتنگی برای محل زندگی اش شده بودجایی که دارای کوهها و جنگلهای سرسبزی بود به همین خاطر به دستور شاه تپه مصنوعی سبز وخرمی ساخته شد که دارای درختان و گلها و گیاهان زیبایی بود . بعضی ها می گویند که یک ملکه آشوری قدرتمند باغهای معلق را برای تفریح و سرگرمی خودش ساخته است و افراد دیگری عقیده دارند که این باغها به دستور یک شاه آشوری ساخته شده است .
![]() ![]() ![]() ![]() اهرام مصر (هرم خوفو )
هرم خوفو بزرگترین هرم در بین اهرام مصر است ، این بنا که قدیمی ترین و بزرگترین بنا در بین عجایب هفتگانه می باشد تنها بنایی است که در حال حاضر وجود دارد . هرم خوفو در 2600 سال قبل از میلاد ساخته شده است . این هرم بلند ترین بنای ساخته شده دست بشر از 4400 سال پیش تا سال 1889 بود ،زمانیکه برج ایفل با ارتفاع 300 متر ساخته شد . محدوده هرم خوفو به اندازه 6 قطعه زمین شهری عظیم می باشد . بیشتر سنگ های بکاررفته در این بنا به بزرگی سنگهای عظیمی هستند که بوسیله کامیون حمل مشوند . سطح خارجی زمختی که ما امروزه از این هرم می بینیم مقبره فرعونی بنام خوفو بوده که در آن زمان پوشیده شده از سنگهای آهک صیقلی و زیبایی بوده است. فرمانروایان بعدی این سنگهای با ارزش را متعاقبا برای ساختن بنای خودشان می دزدیدند . این عمل باعث شد که از ارتفاع هرم 5 درصد کم شود و به ارتفاع فعلی اش که 138 متر است برسد . هرم خوفو دارای سه اتاق دفن اجساد است . اتاق اول محل دفن شاه ، اتاق دوم محل دفن ملکه و اتاق سوم که برای رد گم کردن دزدان هرم بوده است .
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |+| نوشته شده توسط Navid در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:12 مضرات داشتن اینترنت
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت. نتيجههاي اخلاقي:
ن1. اينترنت چارهساز زندگي نيست. ن2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي. ن3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر.. |+| نوشته شده توسط Navid در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:14 از تخم تا پرنده
تاریخچه تیر و کمان
تاريخچه تيروكمان در جهان
تيروكمان يكي از قديميترين هنرهايي است كه هنوز تمرين ميشود . اين تاريخچه نه تنها شما را به سفر تكامل تدريجي تيروكمان ميبرد ، بلكه با تاريخچه انسانها نيز آشنا ميسازد كه به طور قطع هردو اينها بهم پيوسته و متصل هستند . شواهد باستاني بودن اين ورزش در سراسر جهان پيدا شده ، حتي در استراليا كه كمان هم استفاده نميشده است. تاريخچه تيروكمان در جهان تاريخچه تاسيس فدراسيون تير اندازي با کمان كيودو چيست؟
|+| نوشته شده توسط Navid در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 13:8 |
اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم. اگه يه روز بهت گفتند كسي دوستت نداره،بدون من مردم!!!
انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است
عشق نمی پرسه اهل کجايی، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی. عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی. عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه: دوستت دارم
ترس از رنج از خود رنج بدتر است......... پائولو کوئيلو
به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم ازشيشه نبوديم که با سنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواستکه دلتنگ بميريم
هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی غصه داری و اشک ميريزی برات اشک مي ريزه... براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره!
زندگي را دوست دارم به شرط آن که: (ز)آن زندان نباشد (ن)آن ندامت نباشد (د)آن در ماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي)آن ياس نباش
ميدونی چرا وقتی تو چشمهاي کسی نگاه ميکنی بيشتر دوستش داری؟ چون خودت رو توش ميبينی!!
دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين.... دکتر شريعتي
دوست آن نيست که هر لحظه کنارت باشد. دوست آن است که هر لحظه به يادت باشد. دوست واقعي کسي است که دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند
لحظات شادي خدا رو ستايش كن لحظات سختي خدا رو جستجو كن لحظات آرامش خدا رو مناجات كن لحظات دردآور به خدا اعتماد كن و در تمام لحظات خدا رو شكر كن
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
معلم گفت: عشق چند بخشه؟ يه بار دستم رو از بالا تا پايين آوردم و با خوشحالي گفتم: يك بخش! ولي وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه: 1- عطش ديدن تو 2- شوق با تو بودن 3- اندوه بي تو بودن
























































